دوست داشتن دست های تو دوست داشتن دست های تو
وقتی که در هیأت تو باشم ............ ................. ....................... برای تو بی خاطره می شوم، بی نگاه بی نوازش بی رحم . .. بی عشق. کنار تو راه می روم دست تو را می گیرم با تو ستاره می شمارم ماه را به خانه دعوت می کنم و با تو به خواب می روم. تو لحظه هایم را پر می کنی اما هرگز در من رسوب نخواهی کرد . . در انتهای ذهنم موجودی عجیب در انتظار خواهد بود در کمین دریدن رویاهایت که چه معصومانه به من دل خواهی بست. (امیر بابک یحیی پور) 93/7/4
+نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت3:20توسط امیر بابک یحیی پور |
وقتی تو را دوست می دارم، خودم را هم دیگر نمی شناسم. نمی دانم کیست ان که جای من نگاه میکند رویا می بافد به سخن می آید عاشق می شود و شعر می گوید. آن قدر بی خودم میکنی از خویش که فراموش می کنم عشق دشنه ای ست که تنها بر گرده ی پاک دلان فرو مینشیند. باز حماقت بار از تو و یگانه گی ات می گویم . . همنشین ماهت میکنم هم آغوش ابرها عطرآگین تر از بهار نارنج و دست نیافتنی تر از دوردست ترین جزیره ی اقیانوس ها . . . وقتی تو را دوست می دارم معصوم ترین قربانی ی دست های تو می شوم. (امیر بابک یحیی پور) 7/7/93
+نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت1:57توسط امیر بابک یحیی پور |
ﻭﻗﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ
ﺯﯾﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ . . .

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ
ﯾﺎﻝ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺳﺐ ﺳﭙﯿﺪ ﺑﺎﻟﺪﺍﺭﯼ ﺳﺖ
ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻔﺖ ﺭﻧﮓ
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺍﺭﺍﯾﺪ . . .

ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻃﺮﺡ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ
ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺧﻂ ﺍﺿﺎﻓﻪ . .
ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻭ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ
ﭘﺎﮎ ﻭ ﺑﯽ ﺍﻻﯾﺶ . . .

ﺷﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻪ ﮔﺎﻩ
ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

ﻭ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺗﭙﺪ
ﺍﺯ ﭘﺲ ﭘﻠﮑﻬﺎﯾﺖ
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ
ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . .

ﺍﻟﻬﻪ ﺍﯼ ﺗﻮ . .
ﺍﻟﻬﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ
ﺍﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ

ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﻣﺮﺍ
ﺩﯾﮕﺮﮔﻮﻥ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ . .



‏(ﺍﻣﯿﺮ ﺑﺎﺑﮏ ﯾﺤﯿﯽ ﭘﻮﺭ‏) 93/3/19

+نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت21:34توسط امیر بابک یحیی پور |
انکارت می کنم 

ای حقیقت روشن !


تا وارونه جلوه دهندگانت

بساط کسب کثیف خویش را 

برچینند. 


(امیر بابک یحیی پور) 92 

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت9:56توسط امیر بابک یحیی پور |


مثل برف سپيد بودي 

مثل ابر پربار  . . 


مثل آسمان وسيع بودي 

مثل دريا عميق . . 


مثل شب پر راز بودي 

مثل ماه زيبا . .  


تو دست در دست من

قدم مي زدي در بي نهايت  . . 


تو چشم در چشم من 

حرفها مي زدي

 از اميدهاي دور  . . 


ما مي تپيديم در هم 

 مي خوانديم يك صدا  . . 


ما تنها نبوديم  . .

اما . . . 

تو . . تو نبودي . . 


افسوس دير فهميديم 

كه تو تنها

 يك نمايش كوتاه بودي. 



(امير بابك يحيي پور)‌ 25/2/92



+نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1392ساعت12:54توسط امیر بابک یحیی پور |
اين ظلم 
تا كجا ادامه خواهد يافت؟! 

خانه فقير است 
و دستهاي تو خالي . . . 

و سكوت 
همنشين لحظه هاي دردناك پيچيدن صداي او 
در حفره هاي هزار توي جمجمه ات. . . 

سيطره ي اين بيداد 
تا كجاي اين بي انتهاي خشكسال 
ادامه خوهد يافت؟! 

چه صبورانه نگاه مي كند 
 دهان خونين مارهايي را كه
 از شانه هاي بي اعتقادي ي ابليس
بيرون زده اند  . . . 

چه صبورانه رنج مي كشيم 
تا روز موعود . . . 

تا طلوع آن وعده ي بزرگ 
كه ايمان ماست . . . 
كه اميد ماست . . 
تو و . . . من. 


(امير بابك يحيي پور)‌ 27/1/92



+نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت2:27توسط امیر بابک یحیی پور |

دنیایمان ای کاش

دوباره رنگی شود . . . 


خنده در خیابانها بدود . . 

و دست ها یکدیگر را پیدا کنند . . 


خاکستری رخت بر بندد از این روزها 


و سرزمین من 

نفسی عمیق 

در هوایی تازه را 

تجربه کند . . . 


(امیر بابک یحیی پور)‌ 15/1/92

+نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت2:48توسط امیر بابک یحیی پور |

اين تنهايي ي بي پايان را

 با كه قسمت كنم ؟

 

خدايا . . مي بيني ؟‌

ابليس چگونه نام تو را به بازي گرفته است  

تا انسانها خود خويش را

به تباهي كشند  . .

 

من در شگفتي ي زاده شدن يك ابر نو اختر

غرق شده بودم

 

كنار رودخانه ها اجساد كودكان را

از آب مي گرفتند . . .

 

بر گلوگاه و شقيقه هايشان گلوله و تركش

حفره هايي عميق بركنده بودند . .

 

با كه بايد قسمت كنم اين تنهايي ي

ناگزيز را ؟

 

دوران برده داري مدرن  . . با بردگاني كه

هرگزنمي دانند  چه خوش پوش و متمدن

بردگي مي كنند . . .

 

و موحداني كه مشركان عصر جاهليت را

روسپيد كرده اند  . . كه خداوند يكي است

و آنان بندگاني سيه روز را

به لقمه اي حرام زانو مي زنند. . .

 

از اين تنهايي ي مطلق . . از اين

سياهي ي يكريز كجا پناه برم . . . ؟‌

 

مرگ بي ترديد، آغازي دوباره است

براي ما كه در مزرعه اي از گيوتين

لحظه ها را دوام آورديم  . .

در دريايي از خون نفس زديم . .

و در شگفتي ي زاده شدن يك ابر نو اختر

غرق شده بوديم.

 

(امير بابك يحيي پور) 13/1/92 

+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1392ساعت5:2توسط امیر بابک یحیی پور |



با بهار 

بیدار می شوم . . . 


از خمیازه ی کشدار میله ها 

از کابوس قندیلهای ظلم . . 


از روزها و لحظه های سیطره ی خفقان و سکوت . . 


بیدار می شوم 

دست در دست بهار 

وجود عاشقم سراسر جوانه می زند 

و شکوفه های نور 

سرانگشتانم را لبریز می کنند . . 


هر چند نباشی 

بهار . . یاد آور ایمان توست 

که سیاهی و سرما را باور نداشت . . 


که رفتتنت چگونه ماندن را به ما

آموخت . 


آری . . بر می خیزم 

در بهار . . 

با ساق هایی پولادین 

و بر شاخه هایم باز 

گره می خورند 

دخیلهایی سبز. 


(امیر بابک یحیی پور) 30/12/91



+نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت14:25توسط امیر بابک یحیی پور |



جهنم چه سرزمین سوزان بزرگی ست 

و بهشت

چه وسعت کوچکی دارد ! 


ما از یک خون و یک خاطره بودیم . . . 


و دیگران 

همه در اندیشه ی ساختن سیاره ای بودند 

که پایه های آن بر هیچ استوار بود . . .


صورت هایشان

چون شنزاری به دست باد بود 

و دست هایشان مکرر 

در کار انباشتن گناه . . . 


ما شیفته ی یک آواز بودیم 

یک صدا . . 

که در دلهایمان معصومیتی مهجور را 

ترانه می کرد . . . 


فریاد ما نه از سر درد 

که از تنهایی ی عمیقی بود 

که در سرتا سر این کویر بی پایان

ریشه بر می دواند. 


تو نه در زمان من بودی 

و نه من در کنار تو . . 


ما تنها دو شعر بودیم 

میان هزاران فرمول که همه 

به یک جواب می رسیدند . . . 


ما در هیچ معادله ای نگنجیدیم 

ما میان ستارگان درخشان 

به رقص برخاستیم 

در خلائی که انتهایش 

خانه ای بود 

به وسعت تنها . . آغوش تو و من .


و جهنم شگفتا . . 

که چه گستره ی بی انتهایی داشت. 


(امیر بابک یحیی پور) 26/1291



+نوشته شده در شنبه 26 اسفند1391ساعت12:42توسط امیر بابک یحیی پور |


برای تو که دیگر . . از آن من نیستی . . 

....................................................



کاش در آغوش تو . . می مردم . 

تنها جایی که 

لحظه هایش آکنده ام می کرد 

از فراموشی ی عمیقی 

که دردهایم را به تمامی 

از یاد می بردم . . 


کاش آن لحظه که 

تپش قلبهامان یکی می شد 

ضربان قلبم را

از کار می توانستم انداخت 


تا تنها کنار لالایی ی نبض نفسهای تو 

به خوابی ابدی بروم . . .


کاش میان دستهای تو که بودم 

ساعتها می ایستادند 

و ما 

بر خطی ممتد از زمان 

تا بی نهایت می رفتیم . . 


تا جایی که رسالت انسان بر زمین

به انتها برسد

تا دوباره به هیات آدم و حوا 

به سرزمین موعودمان 

عروج کنیم. 



(امیر بابک یحیی پور) 19/12/91


+نوشته شده در شنبه 19 اسفند1391ساعت1:25توسط امیر بابک یحیی پور |


می بینی . . . ؟


در دستهای لغزنده ی ما 

همیشه تنها 

حسرت آنچه در آن 

بیشتر می فشاریمش 

باقی مانده است !


(امیر بابک یحیی پور) 17/12/91



+نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1391ساعت10:43توسط امیر بابک یحیی پور |


تخته سياه شعله زد

دست هاي تو مي سوخت . . 

بخاري كهنه . . نفت مي ريخت 

چشم هاي تو مي سوخت . . 


كتابها گر مي گرفتند ،

صندلي ها و ميزها مچاله مي شدند . . 

فرياد تو به ديوارها و درهاي بسته مي خورد . . 

زيبايي ات مي رفت ، 

خنده هاي تو گم مي شد . . 


پوستت مي سوخت ، 

فردايت فرو مي ريخت . . 


در آن سياهي ي دود گرفته ي ملتهب 

و آن جهنم ناخواسته ي بي دستاويز . . 


كبريتهاي خيس . . خم مي شدند . . 

غش خنده مي زدند . . 

انگشتهاي تو آب مي شدند . . 

پوست بر پوستت مچاله مي شد . . 

دردناك . . . دردناكتر از هزاران بار مرگ . . 


كبريت هاي خيس كنار شومينه ها 

بر صندلي هايي از عاج تكيه مي زدند . . 

و يادشان مي رفت كه 

روزي دختران نوادگان خويش نيز 

در همين مدرسه ها ي فقير 

خواهند سوخت . 


(امير بابك يحيي پور) 15/12/91



+نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1391ساعت14:17توسط امیر بابک یحیی پور |


. . . چگونه تندیس تو را بسازم 

از پس اینهمه کلمه . . .؟ 

چگونه طرح بزنم . . . ؟

به رنگ بیامیزم 

نگاهی را که ندیده 

مریم وار 

از صلیب 

به پایینم کشیده و 

عاشقانه به آغوش 

تپه های تنهایی ی مرا پس پشت می گذارد . . . 

تا به معجزتی 

پولاد ریه های مرا 

هوای حیاتی دوباره بدمد .


( امیر بابک یحیی پور ) 


+نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1391ساعت3:52توسط امیر بابک یحیی پور |

چیده شده در یک ردیف 

می آورند 

سر سربازان را 

۱۰ به ۱۰ بروی برانکاردها . . 

از کنار و از روبرویمان عبور می دهند 

سرهای از گردن بریده ی

خون آلود را . . 

چشم ها همه بسته 

لبها دوخته . . 

گوشها کر . . 

فکرها همه مسخ . . 

ترس و فرمان . 

و دلی نیست آنها را 

همه از بین رفته . 

سر سربازها را می آورند 

می برند 

و هستند عده ای 

که از تماشای آنها 

لذت می برند و احساس قدرت می کنند .

من هر روز 

اینها را می بینم 

و عذاب می کشم . . . 

عذاب . 


( امیر بابک یحیی پور ) 


+نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1391ساعت22:23توسط امیر بابک یحیی پور |

ماهی سیاه کوچولوی من 

ناز نازی ی من . . 

مثه همیشه . . . 

عطر و بوی رفتن داری . . . 

انگاری که برکه ی حقیر و تکراری ما . . .

چیز تازه ای برای تو نداره . . .

برکه ی کوچیکی که با همه نداریاش . . 

جائیه . . که رویای قشنگ سالها و 

سالهای تو و من . . توش به دنیا اومده . . . 

رویاهای دست نیافتنی . . . 


درست مثه خودت . . که واسه من . . 

دست نیافتنی ترین خوابایی . . . 


تو که می دونی . . من 

از همه ی سدای دنیا متنفرم . . . 

و از سد بودن متنفر تر . . . 


تو عطر خوب رفتنی . . 

اما یه کم . . زهری و تلخ . . 

واسه سکوت من . . صدا . . 

واسه صدای من . . سکوت . . . 


چقدر تو رو داد بزنم ؟ . . . 

وقتی که باد می بردت 


تو انگاری . . میون ابرایی و . . من 

توی زمین فرو شدم 

بگیر تو . . دست خستمو 

نذار تو خاک جا بمونم . . . 

بزار با هم پر بگیریم تو بال من . . . بال تو . . من 


از این روزای خستگی . . . 

سر بذاریم به آسمون 

ستاره ها رو بشمریم 

تا ته شب پر بکشیم . . . 


ماهی سیاه کوچولوی من . . . 

واسه کندن از این رودخونه ها . . . 

قلبت چقدر . . تند می زنه . . 

صدای موجای دریا . . از اون دورا 

بدجوری تو گوش می زنه . . . 


دریا . . . دریا . . . . دریا . . . . 


کاشکی نری . . . 

اما اگه رفتی . . بدون 

اینجا دیگه . . شب واسه من 

ستاره بارون نمی شه . . 

امید می ره . . غصه میاد . . 

یه جغد بد صدا می آد 

دنیامو ماتم می گیره . . 

صدا . . . صدا . . . صدام می ره . . . 

بغضه که تو گلوم میاد . . 

شبامو کابوس می گیره . . . 


تو آسمون . . تو کهکشون . . 

پی تو می گیره دلم 


اما چه زود مثه شهاب 

می میره اون نگاه من 

نگاه انتظار من . . . . . 


( امیر بابک یحیی پور ) 

+نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1391ساعت22:22توسط امیر بابک یحیی پور |
یه روز دم دمای غروب ، وسط هفته ، بیا بریم درکه قدم بزنیم . . . 
حرف بزنیم ، بریم بالا . . . وقتی به ماه نزدیکتر شدیم ، بشینیم 
تو نور نقره ای ماه دست همو بگیریم . . . 
می خوام تو هرم نفسای تو . . . تو عطر خنک پیرهن تو . . . 
تو تاریک روشن خطوط صورتت . . . تو کوچه باغ چشات . . بمیرم . . 
عزیزم 
بیا یه شب بریم دار آباد . . . بریم بوکا، خوشمزه ترین پیتزای دنیا رو 
بخوریم با سیب زمینی تنوری داغ لای زرورق آلمینیومی . . . با اون 
سس های ترش و شیرینش . . . 
یه روز بریم پارک جمشیدیه و کلی رو سنگفرشای قشنگش قدم 
بزنیم و رو سن تأتر سنگیش بشینیم و به دنیای بی معرفت و 
همه جداییها بخندیم . . . 
یه روز بریم موزه ی هنرهای معاصر و تو دالونای از هنر لبریزش 
هی پیچ بخوریم و بریم تو قلب همه هنرای دنیا . . . 
و تو کافی شاپش . . . 
یه روز بریم کافه نادری و چشممونو به همه کتک خورای
سینما که حالا اونجا رو پاتوق خودشون کردن ببندیم و صدای قدما 
و صدای فروغ و هدایت و شاملو و همه اونایی که یه عمر با 
نوشته هاشون عاشق شدیم و . . . حس کنیم و . . . 
لبالب از حس دلتنگی و غربت شیم . . . 
یه روز بریم کاخ نیاوران رو صندلیهای چوبیش زیر درختای قشنگش 
بشینیم و پرواز قشنگ طوطی هاشو ببینیم و . . . 
یه روز بریم کاخ سعد آباد . . . تو سکوت عجیبش . . . تو منظره های قشنگش . . . 
یه روز برفی تو زمستون . . بریم توچال . . ایستگاه آخر . . . 
هتل تو چال ، مرتفع ترین هتل دنیا و او ن بالا آدم برفیا رو . . . 
یه روز بریم شمال . . . یه روز بریم جنوب . . . 
یه روز یه قطار سوار شیم و تا آخر خط آهن باهاش بریم . . . 
حالا هر جای دنیا که شد . . . 
یه سفر بریم دریا . . . سوار یه کشتی ی بزرگ از رو اقیانوسا بریم یه جزیره ی رویایی . . اونور دنیا . . .تو راه با دلفینا همسفر شیم . . .
خدا رو چه دیدی ؟ شایدم رو یه تخته سنگ چند تا پری ی دریایی 
دیدیم . . . 
بیا بریم . . . بیا بریم . . . بیا بریم . . . 

( امیر بابک یحیی پور )

+نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1391ساعت22:19توسط امیر بابک یحیی پور |

قلب من کلبه ایست 
با پنجره های باز 
که تنها تو در آن سکونت داری . . . 
وقتی نیستی 
از پنجره به بیرون نگاه می کنم 
اما در به روی هیچ کس باز نمی کنم . . . 

آخر می دانی ؟ 
می خواهم پرده های پنجره های قلبم 
همیشه آبی بماند 
درست به سلیقه ی تو . 

( امیر بابک یحیی پور ) 


+نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1391ساعت23:37توسط امیر بابک یحیی پور |
بيا تا با هم 

دنياي ديگري بيآفرينيم .


تو . . . با من 

با شعرها و دست هاي رنگي مان 

و تپش مشترك قلبهامان 

سقف آسمان را 

برداريم.


و چشم ها را 

به آنسوتر ابرها و ستارگان 

باز كنيم 

تا ببينند 

كه دنياي گمشده ي ما 

كجاست و 

چه رنگي دارد.


(امير بابك يحيي پور) 



+نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1391ساعت20:35توسط امیر بابک یحیی پور |
 

در سرزمين هيولاهاي در هم پيچيده ي پولادين

كه بسته شده رخنه هاي تنفسش ديريست . . .

تو بي دريغ ترين پنجره ي گشوده به باراني .

 

(امير بابك يحيي پور)

+نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت0:45توسط امیر بابک یحیی پور |
خسته نيستم از عشق

از لحظه هايي كه 

از پس انتظاري كشنده

نيامد هرگز  . . .

تا روزي

 معصوميت مريم وار دستهايي را

در آغوش بكشم

كه سهم من نبود . . كه سهم من نيست

كه چون به عقيقي مقدس مي ماند

كه زيبنده ي تنها دستهايي پاك بود . . .

در اين تبعيدگاه ابدي گاه

آواز آشنايش

وزش نسيمي مردد

 از باغهاي معلق بهشت بود

در جان من .

هرچند هرگز نبينمش

هر چند هميشه رازآلود بماند

حسرتي عميق بر

راه نگاهم  بر جاي خواهد نهاد.

 

(امير بابك يحيي پور) ۲۸/۱۱/۹۱

 

 

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1391ساعت2:28توسط امیر بابک یحیی پور |
 

سلام عطر مسحور كننده ي بهار نارنج

رد پاي يكي انسان

 بر شنزار تنهاي وجودم

 

كه چونان عقيق ارزشمندي

در آغوش مي فشرمش

 

هر چند نشاني از نگاه تو ندارم

گاه خويشاوندي عجيبي احساس مي كنم

در كلمات آشناي تو . . .

 

كاش راه نجاتي باشد از اين

گم شدن هاي پياپي

كاش به مهرباني ي دست هاي تو

راهي بيابم . . .

 

(امير بابك يحيي پور) ۲۴/۱۱/۹۱

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391ساعت17:43توسط امیر بابک یحیی پور |
 

فواره وار بسویت می آیم

ای آفتاب من

تو از آن منی

گرچه محو می شوم

در روشنایی ات

و سقوط می کنم

بی آنکه دستان کشیده ام

بدستت بیاورند . . .

اما

ذات من

کندن و

بسوی تو آمدن ست

هر چند سهم من

تنها محو شدن

در تو باشد . . .

بسوی تو می آیم از

عمق تاریک آبهای راکد جانم

که به اشتیاق تو فریاد می کند و

زلال می ماند . . .


 

( امیر بابک یحیی پور )

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 دی1391ساعت23:58توسط امیر بابک یحیی پور |



این خواب خرگوشی . .  


این روزهای مثل هم 


این تزویرها و ریا 


این دروغ های پی در پی 


این خود . . خویش فریفتن ها . . 


کی پایان خواهد یافت ؟



این تمجیدهای تهوع آور 


این خوش خدمتی های حماقت بار. . 


این چکمه هایی که به فخر حتی 


زیباترین شقایق های حق را 


یاهو کنان لگد مال می کنند !


کی به پایان خواهد رسید؟ 



نعره ی فقر کنون 


چونان حبابی 


به منقار کلاغان می ترکد 


هی می ترکد 


و کودکانند که زودتر از ما 


پیر می شوند 



ما حقیر می شویم 


و آینده به شتابی سرسام آور 


از دست های بهت زده ی ما 


می گریزد. . . 




(امیر بابک یحیی پور) 



+نوشته شده در یکشنبه 10 دی1391ساعت2:45توسط امیر بابک یحیی پور |
چون کتابی گرم


در آغوش می فشارمت


و کنارتو جهان پیرامنم


وسیعتر می شود . . .


لغت به لغت می خوانمت


و ورق می زنم


انسانیت گم شده را


و می نوشمت


چونان


زلالی ی آسمان پر ستاره ای که


دیگر نیست . . .


نه . . . هرگز نبوده است . . .


هرگز نخواهد بود . . .


با تو اندک امیدی هست



و اندک ایمانی



به حضور هنوز امن انسانی



که فداکاری و راستی اش



شریان حیات قاموس جهان است و



من .




( امیر بابک یحیی پور )



+نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1391ساعت21:13توسط امیر بابک یحیی پور |
 

زمستان رفتنی بود . . .

وقتی بهار از ذهن من

گذر کرد . . .

( امیر بابک یحیی پور )

 

+نوشته شده در جمعه 24 آذر1391ساعت4:2توسط امیر بابک یحیی پور |
 

هزار سال نوری

دورتر از خاک

زایش دیگر بار تو را

بر سیاره ام

با میلیاردها ستاره

به جشن و پایکوبی

برخاسته ام

و تو با تن پوشی از حریر و

پولک و مروارید و صدف

میان هلهله و شادی ی کهکشانها

کنار ماه نشسته ای . . .

حضورت چونان

هجوم پاکی ی همه فرشتگان است

بر زمین

میلاد آنهمه عشق بر کائنات هستی

مبارک باد .

( امیر بابک یحیی پور )

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1391ساعت4:33توسط امیر بابک یحیی پور |

شبانگاهان


هجوم گونه بوسه های تو و


دوستت دارم های پیاپی . . .


شادمانه غلتهای تو بر پشت من و


بازی های کودکانه . . .


دگر باره تکرار شنل قرمزی و


گرگ و مادر بزرگ . . .


شکوه های نبود مادر و


قناعت . . به نداشته های خویش . .



چشم بیدار و


به رویا دیدن پرواز هزار کبوتر و


هزاران پروانه


از عمق مه آلود دره ای . . . .


تصور داشتن خانه ای


دور از تصرف هر کس


و . . . .


آغوش امن مادر . . .


و خنده های شادمانه ای که گاه


از عرش بگذرد . . .



و گوش سپردن به سخنان ذوق زده ات


بی آنکه


دیگر زبانت از ترس خاموش باش های


دیگران بگیرد . . . .



آه . . .


چه معصوم و پاک آمدی و


چه بی رحمانه


در فضایی چنین مسموم


مقابل دیدگان من


جوانه های کوچکت را


می سوزانند .



( امیر بابک یحیی پور )


+نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1391ساعت1:46توسط امیر بابک یحیی پور |

گذاشتی منو به صلیب بکشن و رفتی ؟


تاج خار به سرم گذاشتن . .


با شقیقه های پر از خون . . .


پاهای برهنه . . .


صلیبمو رو دوشم گذاشتن . .


از تپه ی مرگم بالا رفتم . . .


دست و پاهامو به چهار چوب بستن و . . بعد . .



هنوز جای میخهای بلندی که


تو دستها و پاهام کوبیدی . . .


درد می کنه . . .



از این بالا . . .


رو این تپه . . آویزون چهار میخ صلیب


پلکهامو به زور باز نگه می دارم تا


خط رفتننتو دنبال کنم . . .




آسمون پر ابر ه . . . مثه دل من . . .


چشام سیاهی می ره . .


دیگه لبام تکون نمی خوره . . .


قلبم یکی در میون می زنه . .


می دونم که نمی خواد تو رو


از تو رگهام . . . از کف دستام . .


از جای میخها . .


از دست بده . . .


بیچاره داره تو رو تو سلولهای سرخش


حک می کنه . . .


چشامو می بندم . . .


دوباره باز می کنم . . .


حالا دیگه تو از من . . . خیلی دور شدی . . .


انگاری تو داری خورشید رو دنبال می کنی . .


تا هیچوقت غروب نکنه . . .



بوی خوب هواپیما . . .


بوی خوب سفر . . .


بوی خوب آدما . . .


بوی خوب کندن . . .


رفتن . . .


حالا بالاتر از زمینی . .


بالاتر از ابرا . . .


تندتر از باد . . داری از من دور میشی


دور . . . دور . . . دور . . .


هنوز خیره مانده ام


به انتهای خط رفتنت


برگرد . . .


صلیب انتظار مرا واژگون کن . . .


میخها از کف دستانم به نگاهی برکن . . .


تا تو برگردی . . .


من بر صلیب خواهم ماند . . .



( امیر بابک یحیی پور )


+نوشته شده در جمعه 28 مهر1391ساعت13:20توسط امیر بابک یحیی پور |

و من . . .


نظم و وزن را


از همه چیز گرفتم


تا جهان


آنگونه باشد


که تو می خواهی



نه بر مدار تکرار


و نه بر سکون .



( امیر بابک یحیی پور )


+نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1391ساعت11:2توسط امیر بابک یحیی پور |