مثل برف سپيد بودي
مثل ابر پربار . .
مثل آسمان وسيع بودي
مثل دريا عميق . .
مثل شب پر راز بودي
مثل ماه زيبا . .
تو دست در دست من
قدم مي زدي در بي نهايت . .
تو چشم در چشم من
حرفها مي زدي
از اميدهاي دور . .
ما مي تپيديم در هم
مي خوانديم يك صدا . .
ما تنها نبوديم . .
اما . . .
تو . . تو نبودي . .
افسوس دير فهميديم
كه تو تنها
يك نمايش كوتاه بودي.
(امير بابك يحيي پور) 25/2/92
دنیایمان ای کاش
دوباره رنگی شود . . .
خنده در خیابانها بدود . .
و دست ها یکدیگر را پیدا کنند . .
خاکستری رخت بر بندد از این روزها
و سرزمین من
نفسی عمیق
در هوایی تازه را
تجربه کند . . .
(امیر بابک یحیی پور) 15/1/92
اين تنهايي ي بي پايان را
با كه قسمت كنم ؟
خدايا . . مي بيني ؟
ابليس چگونه نام تو را به بازي گرفته است
تا انسانها خود خويش را
به تباهي كشند . .
من در شگفتي ي زاده شدن يك ابر نو اختر
غرق شده بودم
كنار رودخانه ها اجساد كودكان را
از آب مي گرفتند . . .
بر گلوگاه و شقيقه هايشان گلوله و تركش
حفره هايي عميق بركنده بودند . .
با كه بايد قسمت كنم اين تنهايي ي
ناگزيز را ؟
دوران برده داري مدرن . . با بردگاني كه
هرگزنمي دانند چه خوش پوش و متمدن
بردگي مي كنند . . .
و موحداني كه مشركان عصر جاهليت را
روسپيد كرده اند . . كه خداوند يكي است
و آنان بندگاني سيه روز را
به لقمه اي حرام زانو مي زنند. . .
از اين تنهايي ي مطلق . . از اين
سياهي ي يكريز كجا پناه برم . . . ؟
مرگ بي ترديد، آغازي دوباره است
براي ما كه در مزرعه اي از گيوتين
لحظه ها را دوام آورديم . .
در دريايي از خون نفس زديم . .
و در شگفتي ي زاده شدن يك ابر نو اختر
غرق شده بوديم.
(امير بابك يحيي پور) 13/1/92
با بهار
بیدار می شوم . . .
از خمیازه ی کشدار میله ها
از کابوس قندیلهای ظلم . .
از روزها و لحظه های سیطره ی خفقان و سکوت . .
بیدار می شوم
دست در دست بهار
وجود عاشقم سراسر جوانه می زند
و شکوفه های نور
سرانگشتانم را لبریز می کنند . .
هر چند نباشی
بهار . . یاد آور ایمان توست
که سیاهی و سرما را باور نداشت . .
که رفتتنت چگونه ماندن را به ما
آموخت .
آری . . بر می خیزم
در بهار . .
با ساق هایی پولادین
و بر شاخه هایم باز
گره می خورند
دخیلهایی سبز.
(امیر بابک یحیی پور) 30/12/91
جهنم چه سرزمین سوزان بزرگی ست
و بهشت
چه وسعت کوچکی دارد !
ما از یک خون و یک خاطره بودیم . . .
و دیگران
همه در اندیشه ی ساختن سیاره ای بودند
که پایه های آن بر هیچ استوار بود . . .
صورت هایشان
چون شنزاری به دست باد بود
و دست هایشان مکرر
در کار انباشتن گناه . . .
ما شیفته ی یک آواز بودیم
یک صدا . .
که در دلهایمان معصومیتی مهجور را
ترانه می کرد . . .
فریاد ما نه از سر درد
که از تنهایی ی عمیقی بود
که در سرتا سر این کویر بی پایان
ریشه بر می دواند.
تو نه در زمان من بودی
و نه من در کنار تو . .
ما تنها دو شعر بودیم
میان هزاران فرمول که همه
به یک جواب می رسیدند . . .
ما در هیچ معادله ای نگنجیدیم
ما میان ستارگان درخشان
به رقص برخاستیم
در خلائی که انتهایش
خانه ای بود
به وسعت تنها . . آغوش تو و من .
و جهنم شگفتا . .
که چه گستره ی بی انتهایی داشت.
(امیر بابک یحیی پور) 26/1291
برای تو که دیگر . . از آن من نیستی . .
....................................................
کاش در آغوش تو . . می مردم .
تنها جایی که
لحظه هایش آکنده ام می کرد
از فراموشی ی عمیقی
که دردهایم را به تمامی
از یاد می بردم . .
کاش آن لحظه که
تپش قلبهامان یکی می شد
ضربان قلبم را
از کار می توانستم انداخت
تا تنها کنار لالایی ی نبض نفسهای تو
به خوابی ابدی بروم . . .
کاش میان دستهای تو که بودم
ساعتها می ایستادند
و ما
بر خطی ممتد از زمان
تا بی نهایت می رفتیم . .
تا جایی که رسالت انسان بر زمین
به انتها برسد
تا دوباره به هیات آدم و حوا
به سرزمین موعودمان
عروج کنیم.
(امیر بابک یحیی پور) 19/12/91
می بینی . . . ؟
در دستهای لغزنده ی ما
همیشه تنها
حسرت آنچه در آن
بیشتر می فشاریمش
باقی مانده است !
(امیر بابک یحیی پور) 17/12/91
تخته سياه شعله زد
دست هاي تو مي سوخت . .
بخاري كهنه . . نفت مي ريخت
چشم هاي تو مي سوخت . .
كتابها گر مي گرفتند ،
صندلي ها و ميزها مچاله مي شدند . .
فرياد تو به ديوارها و درهاي بسته مي خورد . .
زيبايي ات مي رفت ،
خنده هاي تو گم مي شد . .
پوستت مي سوخت ،
فردايت فرو مي ريخت . .
در آن سياهي ي دود گرفته ي ملتهب
و آن جهنم ناخواسته ي بي دستاويز . .
كبريتهاي خيس . . خم مي شدند . .
غش خنده مي زدند . .
انگشتهاي تو آب مي شدند . .
پوست بر پوستت مچاله مي شد . .
دردناك . . . دردناكتر از هزاران بار مرگ . .
كبريت هاي خيس كنار شومينه ها
بر صندلي هايي از عاج تكيه مي زدند . .
و يادشان مي رفت كه
روزي دختران نوادگان خويش نيز
در همين مدرسه ها ي فقير
خواهند سوخت .
(امير بابك يحيي پور) 15/12/91
. . . چگونه تندیس تو را بسازم
از پس اینهمه کلمه . . .؟
چگونه طرح بزنم . . . ؟
به رنگ بیامیزم
نگاهی را که ندیده
مریم وار
از صلیب
به پایینم کشیده و
عاشقانه به آغوش
تپه های تنهایی ی مرا پس پشت می گذارد . . .
تا به معجزتی
پولاد ریه های مرا
هوای حیاتی دوباره بدمد .
( امیر بابک یحیی پور )
چیده شده در یک ردیف
می آورند
سر سربازان را
۱۰ به ۱۰ بروی برانکاردها . .
از کنار و از روبرویمان عبور می دهند
سرهای از گردن بریده ی
خون آلود را . .
چشم ها همه بسته
لبها دوخته . .
گوشها کر . .
فکرها همه مسخ . .
ترس و فرمان .
و دلی نیست آنها را
همه از بین رفته .
سر سربازها را می آورند
می برند
و هستند عده ای
که از تماشای آنها
لذت می برند و احساس قدرت می کنند .
من هر روز
اینها را می بینم
و عذاب می کشم . . .
عذاب .
( امیر بابک یحیی پور )
ماهی سیاه کوچولوی من
ناز نازی ی من . .
مثه همیشه . . .
عطر و بوی رفتن داری . . .
انگاری که برکه ی حقیر و تکراری ما . . .
چیز تازه ای برای تو نداره . . .
برکه ی کوچیکی که با همه نداریاش . .
جائیه . . که رویای قشنگ سالها و
سالهای تو و من . . توش به دنیا اومده . . .
رویاهای دست نیافتنی . . .
درست مثه خودت . . که واسه من . .
دست نیافتنی ترین خوابایی . . .
تو که می دونی . . من
از همه ی سدای دنیا متنفرم . . .
و از سد بودن متنفر تر . . .
تو عطر خوب رفتنی . .
اما یه کم . . زهری و تلخ . .
واسه سکوت من . . صدا . .
واسه صدای من . . سکوت . . .
چقدر تو رو داد بزنم ؟ . . .
وقتی که باد می بردت
تو انگاری . . میون ابرایی و . . من
توی زمین فرو شدم
بگیر تو . . دست خستمو
نذار تو خاک جا بمونم . . .
بزار با هم پر بگیریم تو بال من . . . بال تو . . من
از این روزای خستگی . . .
سر بذاریم به آسمون
ستاره ها رو بشمریم
تا ته شب پر بکشیم . . .
ماهی سیاه کوچولوی من . . .
واسه کندن از این رودخونه ها . . .
قلبت چقدر . . تند می زنه . .
صدای موجای دریا . . از اون دورا
بدجوری تو گوش می زنه . . .
دریا . . . دریا . . . . دریا . . . .
کاشکی نری . . .
اما اگه رفتی . . بدون
اینجا دیگه . . شب واسه من
ستاره بارون نمی شه . .
امید می ره . . غصه میاد . .
یه جغد بد صدا می آد
دنیامو ماتم می گیره . .
صدا . . . صدا . . . صدام می ره . . .
بغضه که تو گلوم میاد . .
شبامو کابوس می گیره . . .
تو آسمون . . تو کهکشون . .
پی تو می گیره دلم
اما چه زود مثه شهاب
می میره اون نگاه من
نگاه انتظار من . . . . .
( امیر بابک یحیی پور )
دنياي ديگري بيآفرينيم .
تو . . . با من
با شعرها و دست هاي رنگي مان
و تپش مشترك قلبهامان
سقف آسمان را
برداريم.
و چشم ها را
به آنسوتر ابرها و ستارگان
باز كنيم
تا ببينند
كه دنياي گمشده ي ما
كجاست و
چه رنگي دارد.
(امير بابك يحيي پور)
در سرزمين هيولاهاي در هم پيچيده ي پولادين
كه بسته شده رخنه هاي تنفسش ديريست . . .
تو بي دريغ ترين پنجره ي گشوده به باراني .
(امير بابك يحيي پور)
از لحظه هايي كه
از پس انتظاري كشنده
نيامد هرگز . . .
تا روزي
معصوميت مريم وار دستهايي را
در آغوش بكشم
كه سهم من نبود . . كه سهم من نيست
كه چون به عقيقي مقدس مي ماند
كه زيبنده ي تنها دستهايي پاك بود . . .
در اين تبعيدگاه ابدي گاه
آواز آشنايش
وزش نسيمي مردد
از باغهاي معلق بهشت بود
در جان من .
هرچند هرگز نبينمش
هر چند هميشه رازآلود بماند
حسرتي عميق بر
راه نگاهم بر جاي خواهد نهاد.
(امير بابك يحيي پور) ۲۸/۱۱/۹۱
سلام عطر مسحور كننده ي بهار نارنج
رد پاي يكي انسان
بر شنزار تنهاي وجودم
كه چونان عقيق ارزشمندي
در آغوش مي فشرمش
هر چند نشاني از نگاه تو ندارم
گاه خويشاوندي عجيبي احساس مي كنم
در كلمات آشناي تو . . .
كاش راه نجاتي باشد از اين
گم شدن هاي پياپي
كاش به مهرباني ي دست هاي تو
راهي بيابم . . .
(امير بابك يحيي پور) ۲۴/۱۱/۹۱
فواره وار بسویت می آیم
ای آفتاب من
تو از آن منی
گرچه محو می شوم
در روشنایی ات
و سقوط می کنم
بی آنکه دستان کشیده ام
بدستت بیاورند . . .
اما
ذات من
کندن و
بسوی تو آمدن ست
هر چند سهم من
تنها محو شدن
در تو باشد . . .
بسوی تو می آیم از
عمق تاریک آبهای راکد جانم
که به اشتیاق تو فریاد می کند و
زلال می ماند . . .
( امیر بابک یحیی پور )
این خواب خرگوشی . .
این روزهای مثل هم
این تزویرها و ریا
این دروغ های پی در پی
این خود . . خویش فریفتن ها . .
کی پایان خواهد یافت ؟
این تمجیدهای تهوع آور
این خوش خدمتی های حماقت بار. .
این چکمه هایی که به فخر حتی
زیباترین شقایق های حق را
یاهو کنان لگد مال می کنند !
کی به پایان خواهد رسید؟
نعره ی فقر کنون
چونان حبابی
به منقار کلاغان می ترکد
هی می ترکد
و کودکانند که زودتر از ما
پیر می شوند
ما حقیر می شویم
و آینده به شتابی سرسام آور
از دست های بهت زده ی ما
می گریزد. . .
(امیر بابک یحیی پور)
در آغوش می فشارمت
و کنارتو جهان پیرامنم
وسیعتر می شود . . .
لغت به لغت می خوانمت
و ورق می زنم
انسانیت گم شده را
و می نوشمت
چونان
زلالی ی آسمان پر ستاره ای که
دیگر نیست . . .
نه . . . هرگز نبوده است . . .
هرگز نخواهد بود . . .
با تو اندک امیدی هست
و اندک ایمانی
به حضور هنوز امن انسانی
که فداکاری و راستی اش
شریان حیات قاموس جهان است و
من .
( امیر بابک یحیی پور )
زمستان رفتنی بود . . .
وقتی بهار از ذهن من
گذر کرد . . .
( امیر بابک یحیی پور )
هزار سال نوری
دورتر از خاک
زایش دیگر بار تو را
بر سیاره ام
با میلیاردها ستاره
به جشن و پایکوبی
برخاسته ام
و تو با تن پوشی از حریر و
پولک و مروارید و صدف
میان هلهله و شادی ی کهکشانها
کنار ماه نشسته ای . . .
حضورت چونان
هجوم پاکی ی همه فرشتگان است
بر زمین
میلاد آنهمه عشق بر کائنات هستی
مبارک باد .
( امیر بابک یحیی پور )
شبانگاهان
هجوم گونه بوسه های تو و
دوستت دارم های پیاپی . . .
شادمانه غلتهای تو بر پشت من و
بازی های کودکانه . . .
دگر باره تکرار شنل قرمزی و
گرگ و مادر بزرگ . . .
شکوه های نبود مادر و
قناعت . . به نداشته های خویش . .
چشم بیدار و
به رویا دیدن پرواز هزار کبوتر و
هزاران پروانه
از عمق مه آلود دره ای . . . .
دور از تصرف هر کس
آغوش امن مادر . . .
از عرش بگذرد . . .
و گوش سپردن به سخنان ذوق زده ات
بی آنکه
دیگران بگیرد . . . .
چه معصوم و پاک آمدی و
در فضایی چنین مسموم
جوانه های کوچکت را
( امیر بابک یحیی پور )
گذاشتی منو به صلیب بکشن و رفتی ؟
تاج خار به سرم گذاشتن . .
با شقیقه های پر از خون . . .
پاهای برهنه . . .
صلیبمو رو دوشم گذاشتن . .
از تپه ی مرگم بالا رفتم . . .
دست و پاهامو به چهار چوب بستن و . . بعد . .
تو دستها و پاهام کوبیدی . . .
درد می کنه . . .
رو این تپه . . آویزون چهار میخ صلیب
پلکهامو به زور باز نگه می دارم تا
خط رفتننتو دنبال کنم . . .
چشام سیاهی می ره . .
قلبم یکی در میون می زنه . .
از تو رگهام . . . از کف دستام . .
از دست بده . . .
بیچاره داره تو رو تو سلولهای سرخش
چشامو می بندم . . .
حالا دیگه تو از من . . . خیلی دور شدی . . .
تا هیچوقت غروب نکنه . . .
بوی خوب هواپیما . . .
بوی خوب سفر . . .
بوی خوب کندن . . .
حالا بالاتر از زمینی . .
تندتر از باد . . داری از من دور میشی
هنوز خیره مانده ام
به انتهای خط رفتنت
برگرد . . .
صلیب انتظار مرا واژگون کن . . .
تا تو برگردی . . .
( امیر بابک یحیی پور )
و من . . .
نظم و وزن را
از همه چیز گرفتم
تا جهان
آنگونه باشد
که تو می خواهی
نه بر مدار تکرار
و نه بر سکون .
( امیر بابک یحیی پور )
چون جوانه ای
که به ستایش آفتاب
می شکافد
دل تاریک سنگ را
و می روید،
آنهمه بی دریغی ی عشق را
که در بند بند معصوم
سر انگشتان تو می شکفد
می ستایم . .
به شب آری مگو . . .
که شب کومه گان
دژخیم نورند . . .
و خراش الماس ستاره ای که تویی را
نتوانند تاب آورد . .
در دل هر ستاره
اخترکان بی شمارند
که چون بشکفند
صد کرور شهاب
( امیر بابک یحیی پور )
نذر کرده بودم قلبم را
به اولین کسی دهم
که اناری شکسته
به باغ خشک هستی ام
هدیه کند . . .
نمی دانستم که در اقیانوسی
بر تخته سنگی خزه پوش
"پری کوچک غمگینی "
در فصلی که قاصدک نیست
قاصدکهایش را
رها کرده بسوی سیاره ی تنهایی ی من
تا مهربانی اش
که توشه ی راه آنان بود
خطوط لبانش را
گوشه ی لبانم بنشاند و
طرح یک لبخند را ترسیم کند .
( امیر بابک یحیی پور )
آخرش که چی ؟ . . .
اینهمه حس و فکر و حرف و . . .آخرش که چی ؟ . . .
که یه روز . . یه روز دور دور چهار تا جوون از همه جا رونده مثه خودت . . جمع شن بالا سر سنگ قبرت که اصلا معلوم نیست داشته باشی یا نه . . و چهار تا از شعراتو . . اونم واسه اینکه حرف دل بدبختشونو زدی بجای فاتحه برات بخونن ؟
آخ اگه بودی . . . .می دیدی اونهمه احساس . . اونهمه پاکی . . اونهمه عشقت چطور لا به لای تلفظ منجمد و ماشینی ی این آدما خورد و خاکشیر می شه . . .
. . . دلم خیلی گرفته . . می دونم که نمی دونی . .
می دونم اینقدر ازم دوری که نمی تونی سنگینی رو که رو قلبم احساس می کنم بفهمی . . .
شاید تو هم مال خودت نیستی . . مثه آدمای دیگه . . . مثه من . . من که به چهار میخ این لحظه ها و روزها اسیر شدم . . .
راستی راستی گاهی وقتها دلم می خواست تو این دنیا هیشکی نبود جز تو و من . . .
ولی نمیشه . . می بینی که نمی شه . . .همه حرفهام بی معنیه . . همه شعرام بی معنی یه همه کارامم همینطور . . وقتی تو نشنوی . .
تو نخونی . . . تو نباشی همه چیزام بی خود و بی ارزشن . . .
می دونی که چی میگم . . . مگه نه ؟ . . .کاش از اون ته ته دلم خبر داشتی که چقدرمی خوامت . . .
اینقدر این کلمه ی تنهام رو نوشتم که دیگه دارم دیوونه می شم . . .هیچی ام تا حالا از تنهاییم کم نشده . . . حالام تو یه سکوت مطلق . . مسحور تو و مبهوت خالی ی حضورت .تو یه بی وزنی ی
مطلق با همه ی سرعت تو یه تاریکی ی تموم از میون آسمونها و از کنار کهکشونها ی خاموش می گذرم و بسوی ابدیتی مبهم پیش می رم . . .
چرا همه ی ناراحتی های تو . .همه ی ناراحتیهای من قلبمو فشار می دن و میان روی کاغذ . . . ؟
کجا . . . ؟ بگو کجا می تونم ببینمت و یه دل سیر
باهات حرف بزنم . . . ؟
حالا که رفتی . . .نیستی و من دارم حرفهایی که باید بهت بزنم رو می نویسم ولی آیا حاضر میشی حرفهامو بخونی ؟ یا دوباره . . صدامو بشنوی . . ؟
انگاری تو این دنیا هیچی و هیشکی محرم حرفهای دل آدم نیست . . . . مگه نه . . . . ؟
( امیر بابک یحیی پور )
و نسیمی مردد از رفتن و ماندن
در جنگل جان من . . می وزد .
آرام گرفته ام
در آغوش پنجره ی آبی ی . . چشمهای تو
و رقص سرانگشتان ظریفت
بر تن قرنها خستگی ی
این مرد دلباخته
چکاوکان خاموش قلبم را
به سحر آمیزترین آواز واداشته است
نگاه کن . .
جهان عاشق شده است
از بارش بی دریغ باران رنگین کمانی ی
حضور تو .


