. . . نقش همه چهره هایی که من و ما

داریم بازی می کنیم . . .

درخت سخاوتمند . . .

باران بی دریغ . . .

سنگ پر احساس بسته زبان . . . و . . و . .

ایستاده ام بر صحنه و اکنون . .

هزاران نگاه . . نقش استیصال مرا می بینند . . .

نقش دل بستن به مجازی ی یک نقش

که تو بودی و . . تو هستی . .

و می پندارند

که من مصلوب ناگزیر رهایی ی توام

از بند دلبستگی . . .

و درختی که در مکعبی تنگ

زنده به گور بود

و شاخه های خشکش

به هیات یک فریاد از دو سوی آن

راهی به آسمان می جست . . .

تا شاید وقف زمین گردد . . .

آه . . از آنهمه احساس

که از کنارش می گذریم

تا به مهر قرمز باطل شدش

نه در اوراق یک شناسنامه ی تکراری کهنه . .

که در ژرف ترین جای یک نگاه برسیم . . .



من نقش توام . . .

نقش کسی که همه را یاری می کند . .

پای کوبان چون

قطرات باران . .

با همه می خندد . . . می گرید

و اما . . . افسوس که دیگر

علاقه مند نمی شود .

( امیر بابک یحیی پور )