همیشه این تنگه ی هرمز

ـ راه باریکی که دل به اقیانوسهای باز می زنه ـ

یه جورایی منو وسوسه می کنه . . .

وسوسه ی رفتن و انگاری آزادی از این قفسی که

شبیه گربه ای می مونه که آدما رو تو دل خودش

اسیر کرده . . .

رفتن و رسیدن و دیدن دنیا ها و آدما و فکرای جدید . .

من
می دونم . . می دونم و واسم مثه روز روشنه

که یه روز زمان دیگه واسه آدم معنی نداره . .

اونوقت اونایی که زنده اند می تونن تا هر وقت که بخوان

زنده بمونن و تا هر جا که می خوان برن . .

از این سیاره به اون سیاره

از این کهکشون به اون کهکشون و

تا دل سیاه آسمون جا داره پیش برن و

وقت کم نیارن . . .

آخ . . . چقد دلم می خواست می تونستم

تو همه ی سیاره های شگفت انگیزی که

بالا سر و پایین پامونو پر کردن یه چرخی بزنم و

ببینم خدا اونجا هارو واسه چی ساخته . .

کی می دونه ؟ شایدم تو یکی شون همه اون جاهایی رو

که تو رویاهام می دیدم و همه انکارش می کردن رو

پیدا کنم . . .

شایدم تو یکی شون بعضی از اونایی رو

که دوستشون داشتم و فکر می کردم

که واسه همیشه رفتن . . ببینم . .

شایدم . . .



( امیر بابک یحیی پور )