و این سرنوشت من بود . . .

سرنوشت ما٬

که در این سرزمین

هزاران گیوتین

گردن بزند

آرمان من را . . . آرمانمان را

تا هر گاممان به پیش . . .

دو گام به پس باشد .

جایی که زندگی

جریان خویش را

در گورستانها جستجو می کند

هر حرکت٬ گناهی ست نابخشوده

هر سخن از روی اندیشه

جنایتی ست

و عشق . . . مدفن آرزوهاست . . .

پاکی . . گوهری ست گرانبها

که دیگر یافت نمی شود .

و خداوند تنها گمشده ی هر انسانی ست

و راه ما بیراهه است

چرا که تند بادهای فراموشی

و امواج سرکش ترس

نشانه های راه را باژگونه کرده است

در ظلمات در می نوردیم راهی را

که نمی دانیم انتهایش کجاست

و با واپسین گام تا دره ی سقوط

درمیابیم که

ما . . . حرام شده ایم .

( امیر بابک یحیی پور )