من ۲ ساله ام
و مادرم . . .
طراحی و چاپ پارچه می خواند
پرده های قلب کوچک من اما
بی طرح مانده است
هنوز دمی از آمدنم بیش
نگذشته است
هنوز ظریف و شکننده و
لبریز هراس بی پناهی
سرگردان آغوشی بی دریغ
هر لحظه از هر نگاه بیگانه ای بر خود می لرزم . . .
- آه که فرشتگان . . هنگام بدرقه از بهشت
نگاه پر اضطرابم را به آغوش مادرم می دوختند -
من ۲ ساله ام
و بسیار کنجکاو و باهوش
تا ۳ بیشتر نمی توانم شمرد
اما . . . لحظه های تنهاییم را خوب می شمارم
وقتی به لبخندی دروغین
مرا در خانه خردسالان ترک می کرد
تا در کتابخانه دانشگاه
تاریخ هنر بخواند
تا نیاز آشکار من به او
بند به پایش نباشد . . .
نگاه من . . آرام آرام
از پشت شیشه
ریشه های عشق را می سوزاند .
می گفت : رهایی از قید من
یعنی به روز زندگی کردن
راست می گفت
و می گفت : رشد من من
از رشد من کودکم واجب تر است
و واجب تر بود . . .
و چنین . . ایثار مادرانه پایمال شد
و من . . کوچک و خرد و ناتوان
۸ ساعت طلایی خودم را در روز
در پادگان خردسالان
زهر می خوردم و انتظار می کشیدم
بازی مرگ می کردم و لحظه می شمردم
هیچ را می آموختم و
فراموش می کردم
چرا که مادرم
گمشده ی هر لحظه ی تصویر ذهن من بود
چرا که من
جز او کس دیگری نداشتم . . .
اکنون از آن زمان سالها گذشته است . . .
او همانطور که می خواست
مدارک بسیاری گرفت
چیزی کشف نکرد . . نشانی از خود به هنر
در تاریخ بر جای نگذاشت . .
- تنها گذر از امتحان و مدرک -
چندی است فراموشی گرفته است
و کمی لکنت زبان
و بسیار به کسی نیاز دارد که
آغوشی بی دریغ باشد
اما من نیستم . . .
زیر چرخ های زمان له شده ام
و او . . .
مادرم
در خانه ی سالمندان
لا به لای حافظه ی از دست رفته اش
لحظه ی آمدن مرا انتظار می کشد . . . .
و مادرم . . .
طراحی و چاپ پارچه می خواند
پرده های قلب کوچک من اما
بی طرح مانده است
هنوز دمی از آمدنم بیش
نگذشته است
هنوز ظریف و شکننده و
لبریز هراس بی پناهی
سرگردان آغوشی بی دریغ
هر لحظه از هر نگاه بیگانه ای بر خود می لرزم . . .
- آه که فرشتگان . . هنگام بدرقه از بهشت
نگاه پر اضطرابم را به آغوش مادرم می دوختند -
من ۲ ساله ام
و بسیار کنجکاو و باهوش
تا ۳ بیشتر نمی توانم شمرد
اما . . . لحظه های تنهاییم را خوب می شمارم
وقتی به لبخندی دروغین
مرا در خانه خردسالان ترک می کرد
تا در کتابخانه دانشگاه
تاریخ هنر بخواند
تا نیاز آشکار من به او
بند به پایش نباشد . . .
نگاه من . . آرام آرام
از پشت شیشه
ریشه های عشق را می سوزاند .
می گفت : رهایی از قید من
یعنی به روز زندگی کردن
راست می گفت
و می گفت : رشد من من
از رشد من کودکم واجب تر است
و واجب تر بود . . .
و چنین . . ایثار مادرانه پایمال شد
و من . . کوچک و خرد و ناتوان
۸ ساعت طلایی خودم را در روز
در پادگان خردسالان
زهر می خوردم و انتظار می کشیدم
بازی مرگ می کردم و لحظه می شمردم
هیچ را می آموختم و
فراموش می کردم
چرا که مادرم
گمشده ی هر لحظه ی تصویر ذهن من بود
چرا که من
جز او کس دیگری نداشتم . . .
اکنون از آن زمان سالها گذشته است . . .
او همانطور که می خواست
مدارک بسیاری گرفت
چیزی کشف نکرد . . نشانی از خود به هنر
در تاریخ بر جای نگذاشت . .
- تنها گذر از امتحان و مدرک -
چندی است فراموشی گرفته است
و کمی لکنت زبان
و بسیار به کسی نیاز دارد که
آغوشی بی دریغ باشد
اما من نیستم . . .
زیر چرخ های زمان له شده ام
و او . . .
مادرم
در خانه ی سالمندان
لا به لای حافظه ی از دست رفته اش
لحظه ی آمدن مرا انتظار می کشد . . . .
( امیر بابک یحیی پور )
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 0:29 توسط امیر بابک یحیی پور
|
چون نگاه و چشم بر هم