به شاملوی سترگ
نبود تو . . سیاهی ی جهان من است
کنار عکست . . روبانی سبز میگذارم
شعر تو . . تنفس واپسین جوانه های
دیار من است . .
هجرتت از سرزمینی که دوست نمی داشتیش . .
نه مرگ تو . . که دریغ بزرگ نبود تلاشی
سترگ برای آزادی ست . . .
"خوشا پر کشیدن . . خوشا رهایی . . خوشا اگر
نه رها زیستن . . مردن به رهایی . ."
تو رفته ای و اکنون زمزمه هایت صدای زنجیر را در
گوشهای ناشنوایمان فریاد میزند . . .
تویی که قرنها در این قفس تنگ که هیچکس
نمی گفت
خواندی . . در اوج قحطسالی ی آزادی رفتی . . .
نبود تو تباهی جهان من است . . .
کنار عکس جهان . . .
روبانی سیاه می گذارم .
( امیر بابک یحیی پور )
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 23:33 توسط امیر بابک یحیی پور
|
چون نگاه و چشم بر هم