اینجا

دریا حسرت است . .

شب، حسرت

باران، حسرت

طنین آواز زنجره ها

بوته های پر خاطره ی تمشک

نارنجستانها

پنجره ی باران خورده،

درختان و جاده های خیس

همه حسرت اند . . .


حسرت بودن تو

تو . . .

که می توانستی باشی و

سرانگشتان ظریفت

به معجزه ی رنگها

رویا بدواند در کالبد بی روح منظره ها

و عشق، شره کند از

جای جای این بوم بی انتها.

 



 ( امیر بابک یحیی پور)