اینجا
دریا حسرت است . .
شب، حسرت
باران، حسرت
طنین آواز زنجره ها
بوته های پر خاطره ی تمشک
نارنجستانها
پنجره ی باران خورده،
درختان و جاده های خیس
همه حسرت اند . . .
حسرت بودن تو
تو . . .
که می توانستی باشی و
سرانگشتان
ظریفتبه معجزه ی رنگها
رویا بدواند در کالبد بی روح منظره ها
و عشق، شره کند از
جای جای این بوم بی انتها.
( امیر بابک یحیی پور)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 16:58 توسط امیر بابک یحیی پور
|
چون نگاه و چشم بر هم