هیچ کاخی نمی ماند
 
وقتی هزاران کوخ
 
سر به اعماق کشیده باشند . .
 
و گرمای مطبوع آن چندی نمی پاید
 
وقتی دستهای کودکان ما
 
ترد و شکننده از سرما
 
حرارتی اندک را از دهان کوچکشان
 
می جویند . . . .
 
نه . . . !
 
هیچ کاخی نمی ماند
 
و فرعونکان از هیچ و پوچ اموالشان
 
تنها مرگ را به یغما برده اند
 
و نیستی را
 
و دلهای شکسته را
 
و نفرین را . . .

گمان مبر که باخته ایم
 
عشق از آن ماست
 
و محبتی که حرارتش
 
جاودانمان می کند . . .
 
مرگ می گریزد از ما
 
و ما در عمق زمان
 
خواهیم زیست
 
وقتی که قندیلهای سرما
 
یکایک
 
گور آنان را می پوشاند . . .

 
( امیر بابک یحیی پور )