تو بیابون . . اسید رو که بریزی رو یه گیاه . .
می سوزه . . . قلقل می کنه و از درون و بیرون
سیاه می شه . . . .
اونم گیاه بدبختی که وسط کویر . . تو ظل آفتاب
داغ . . واسه یه قطره آب له له می زنه . . .
ما هم اینطوری بودیم . .
درست مثه اون گیاه . . همیشه در نهایت تشنگی
. . کسی با یه کاسه ی پر به طرفمون اومده و
ما فکر کردیم که می خواد آب بهمون بده . .
اونوقت که دهن باز کردیم . . .
. . . اسید بوده که ریخته تو دهن و
سر و صورتمون . . . . . . . . . . . . . . . .
( امیر بابک یحیی پور )
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:49 توسط امیر بابک یحیی پور
|
چون نگاه و چشم بر هم