من . . .
دریغا
( امیر بابک یحیی پور )
امیر بابک یحیی پور
خسته ام از سیطره ی ظلمت
ایستاده در قفسی به وسعت عالم
خشکیده در گلویم
عربده ی هزاران عصیان
و فریاد میلیاردها
زخم بر بدنم
بیزارم از این جهان
و همه شمایل های پست پر ادا
مردمان خفته در
نخوت خویش . . .
ـ و دست های بخشنده
هیچگاه پر نمی مانند
چیزی از آن من نیست
از آن هیچکس نیست
دریغا
که به قدر کف دستی جا نیست تا
و زمین های بازی
کوه ها و دریاها
و حتی . . . قلبها . . .
آسمانی بی سقف
تا بشمارم ستارگان را
در شب
هنوز مال منند . . . .
( امیر بابک یحیی پور )
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:48 توسط امیر بابک یحیی پور
|
چون نگاه و چشم بر هم