من . . .


امیر بابک یحیی پور


خسته ام از سیطره ی ظلمت


ایستاده در قفسی به وسعت عالم


خشکیده در گلویم


عربده ی هزاران عصیان


و فریاد میلیاردها


زخم بر بدنم


بیزارم از این جهان


و همه شمایل های پست پر ادا


مردمان خفته در


نخوت خویش . . .


ـ و دست های بخشنده


هیچگاه پر نمی مانند


هم از آنگونه که آبشار و رودخانه ـ


چیزی از آن من نیست


از آن ما نیست


از آن هیچکس نیست


دریغا


که به قدر کف دستی جا نیست تا


بیارامیم


و زمین های بازی


برج می شوند


کوه ها و دریاها


جنگلها . . .


و حتی . . . قلبها . . .


آسمانی بی سقف


تا بشمارم ستارگان را


در شب


سر زمین هایی که


هنوز مال منند . . . .




( امیر بابک یحیی پور )