نیستی تا ببینی


چگونه فریب و دروغ


در بند بند این جمجمه های کرم خورده


به هم در پیچیده است . . .



آنجا که نان شان


شباهنگام طعم خون می گیرد . . .


و مجیز گویان


نام خدا بر زبان دارند


اما هر روز . . سجده بر ظلم می کنند . . .


چماق حماقت بر سر می گردانند


و نام خدای را می برند ! ! !



استخوان نحیف گرسنگان می شکنند


و دریغا . .


که مستانه فریاد پیروزی سر می دهند ! ؟


و آزادی را به گمان خویش


با حلقه ی محاصره ای تنگ


به خفقان می کشند ؟ !




نیستی تا ببینی


سکوت آمران و حاکمان را


که بر پایه های سست تکیه زده اند . . .

و روی خویش را به انکار اینهمه جنایت


بگردانند ؟ ؟ ؟ ! ! !



یادتان باشد


که سکوت ما


به عربده ی خود فروشی ی شمایان


نمی شکند . . .



اما طوفان اینهمه راستی


و بی گمان . . آنهمه خون . .


حقیرانه بر خاکتان خواهد افکند . . .



شمشیر و کابل و


شلنگ و چماق و خنجر و . . . گلوله


به یکی فریاد حنجره ی زخمی ی ما . . .


بر بی اعتقادی ی


قلب خودتان


فرو در خواهد نشست .


( امیر بابک یحیی پور )