آخرش که چی ؟ . . .
اینهمه حس و فکر و حرف و . . .
آخرش که چی ؟ . . .
که یه روز . . یه روز دور دور چهار تا جوون از همه جا رونده مثه خودت . .
جمع شن بالا سر سنگ قبرت که اصلا معلوم نیست داشته باشی یا نه . . و چهار
تا از شعراتو . . اونم واسه اینکه حرف دل بدبختشونو زدی بجای فاتحه برات
بخونن ؟
آخ اگه بودی . . . .می دیدی اونهمه احساس . . اونهمه پاکی . . اونهمه عشقت
چطور لا به لای تلفظ منجمد و ماشینی ی این آدما خورد و خاکشیر می شه . . .
. . . دلم خیلی گرفته . . می دونم که نمی دونی . .
می دونم اینقدر ازم دوری که نمی تونی سنگینی رو که رو قلبم احساس می کنم بفهمی . . .
شاید تو هم مال خودت نیستی . . مثه آدمای دیگه . . . مثه من . . من که به چهار میخ این لحظه ها و روزها اسیر شدم . . .
راستی راستی گاهی وقتها دلم می خواست تو این دنیا هیشکی نبود جز تو و من . . .
ولی نمیشه . . می بینی که نمی شه . . .همه حرفهام بی معنیه . . همه شعرام بی معنی یه همه کارامم همینطور . . وقتی تو نشنوی . .
تو نخونی . . . تو نباشی همه چیزام بی خود و بی ارزشن . . .
می دونی که چی میگم . . . مگه نه ؟ . . .کاش از اون ته ته دلم خبر داشتی که چقدرمی خوامت . . .
اینقدر این کلمه ی تنهام رو نوشتم که دیگه دارم دیوونه می شم . . .هیچی ام
تا حالا از تنهاییم کم نشده . . . حالام تو یه سکوت مطلق . . مسحور تو و
مبهوت خالی ی حضورت .تو یه بی وزنی ی
مطلق با همه ی سرعت تو یه تاریکی ی تموم از میون آسمونها و از کنار کهکشونها ی خاموش می گذرم و بسوی ابدیتی مبهم پیش می رم . . .
چرا همه ی ناراحتی های تو . .همه ی ناراحتیهای من قلبمو فشار می دن و میان روی کاغذ . . . ؟
کجا
. . . ؟ بگو کجا می تونم ببینمت و یه دل سیر
باهات حرف بزنم . . . ؟
حالا که رفتی . . .نیستی و من دارم حرفهایی که باید بهت بزنم رو می نویسم
ولی آیا حاضر میشی حرفهامو بخونی ؟ یا دوباره . . صدامو بشنوی . . ؟
انگاری تو این دنیا هیچی و هیشکی محرم حرفهای دل آدم نیست . . . . مگه نه . . . . ؟
( امیر بابک یحیی پور )