چون جوانه ای


که به ستایش آفتاب


می شکافد


دل تاریک سنگ را


و می روید،


آنهمه بی دریغی ی عشق را


که در بند بند معصوم


سر انگشتان تو می شکفد


می ستایم . .



به شب آری مگو . . .


که شب کومه گان


دژخیم نورند . . .


و خراش الماس ستاره ای که تویی را


نتوانند تاب آورد . .



در دل هر ستاره


اخترکان بی شمارند


که چون بشکفند


صد کرور شهاب


بر ظلمات می پاشند .



( امیر بابک یحیی پور )



نذر کرده بودم قلبم را


به اولین کسی دهم


که اناری شکسته


به باغ خشک هستی ام


هدیه کند . . .



نمی دانستم که در اقیانوسی


بر تخته سنگی خزه پوش


"پری کوچک غمگینی "


در فصلی که قاصدک نیست


قاصدکهایش را


رها کرده بسوی سیاره ی تنهایی ی من


تا مهربانی اش


که توشه ی راه آنان بود


خطوط لبانش را


گوشه ی لبانم بنشاند و


طرح یک لبخند را ترسیم کند .


( امیر بابک یحیی پور )



آخرش که چی ؟ . . .

اینهمه حس و فکر و حرف و . . .
آخرش که چی ؟ . . .
که یه روز . . یه روز دور دور چهار تا جوون از همه جا رونده مثه خودت . . جمع شن بالا سر سنگ قبرت که اصلا معلوم نیست داشته باشی یا نه . . و چهار تا از شعراتو . . اونم واسه اینکه حرف دل بدبختشونو زدی بجای فاتحه برات بخونن ؟
آخ اگه بودی . . . .می دیدی اونهمه احساس . . اونهمه پاکی . . اونهمه عشقت چطور لا به لای تلفظ منجمد و ماشینی ی این آدما خورد و خاکشیر می شه . . .
. . . دلم خیلی گرفته . . می دونم که نمی دونی . .
می دونم اینقدر ازم دوری که نمی تونی سنگینی رو که رو قلبم احساس می کنم بفهمی . . .
شاید تو هم مال خودت نیستی . . مثه آدمای دیگه . . . مثه من . . من که به چهار میخ این لحظه ها و روزها اسیر شدم . . .
راستی راستی گاهی وقتها دلم می خواست تو این دنیا هیشکی نبود جز تو و من . . .
ولی نمیشه . . می بینی که نمی شه . . .همه حرفهام بی معنیه . . همه شعرام بی معنی یه همه کارامم همینطور . . وقتی تو نشنوی . .
تو نخونی . . . تو نباشی همه چیزام بی خود و بی ارزشن . . .
می دونی که چی میگم . . . مگه نه ؟ . . .کاش از اون ته ته دلم خبر داشتی که چقدرمی خوامت . . .
اینقدر این کلمه ی تنهام رو نوشتم که دیگه دارم دیوونه می شم . . .هیچی ام تا حالا از تنهاییم کم نشده . . . حالام تو یه سکوت مطلق . . مسحور تو و مبهوت خالی ی حضورت .تو یه بی وزنی ی
مطلق با همه ی سرعت تو یه تاریکی ی تموم از میون آسمونها و از کنار کهکشونها ی خاموش می گذرم و بسوی ابدیتی مبهم پیش می رم . . .
چرا همه ی ناراحتی های تو . .همه ی ناراحتیهای من قلبمو فشار می دن و میان روی کاغذ . . . ؟
کجا . . . ؟ بگو کجا می تونم ببینمت و یه دل سیر
باهات حرف بزنم . . . ؟
حالا که رفتی . . .نیستی و من دارم حرفهایی که باید بهت بزنم رو می نویسم ولی آیا حاضر میشی حرفهامو بخونی ؟ یا دوباره . . صدامو بشنوی . . ؟
انگاری تو این دنیا هیچی و هیشکی محرم حرفهای دل آدم نیست . . . . مگه نه . . . . ؟


( امیر بابک یحیی پور )

روشن است زندگی ام


و نسیمی مردد از رفتن و ماندن


در جنگل جان من . . می وزد .


آرام گرفته ام


در آغوش پنجره ی آبی ی . . چشمهای تو


و رقص سرانگشتان ظریفت


بر تن قرنها خستگی ی


این مرد دلباخته


چکاوکان خاموش قلبم را


به سحر آمیزترین آواز واداشته است



نگاه کن . .


جهان عاشق شده است


از بارش بی دریغ باران رنگین کمانی ی


حضور تو .



( امیر بابک یحیی پور )

نیستی تا ببینی


چگونه فریب و دروغ


در بند بند این جمجمه های کرم خورده


به هم در پیچیده است . . .



آنجا که نان شان


شباهنگام طعم خون می گیرد . . .


و مجیز گویان


نام خدا بر زبان دارند


اما هر روز . . سجده بر ظلم می کنند . . .


چماق حماقت بر سر می گردانند


و نام خدای را می برند ! ! !



استخوان نحیف گرسنگان می شکنند


و دریغا . .


که مستانه فریاد پیروزی سر می دهند ! ؟


و آزادی را به گمان خویش


با حلقه ی محاصره ای تنگ


به خفقان می کشند ؟ !




نیستی تا ببینی


سکوت آمران و حاکمان را


که بر پایه های سست تکیه زده اند . . .

و روی خویش را به انکار اینهمه جنایت


بگردانند ؟ ؟ ؟ ! ! !



یادتان باشد


که سکوت ما


به عربده ی خود فروشی ی شمایان


نمی شکند . . .



اما طوفان اینهمه راستی


و بی گمان . . آنهمه خون . .


حقیرانه بر خاکتان خواهد افکند . . .



شمشیر و کابل و


شلنگ و چماق و خنجر و . . . گلوله


به یکی فریاد حنجره ی زخمی ی ما . . .


بر بی اعتقادی ی


قلب خودتان


فرو در خواهد نشست .


( امیر بابک یحیی پور )

کاش می شد


ای ماه . . . ماه زیبای پاک من


تو باشی


او که باید


بیاید و مرا


از این


زمین ناپاک


و آدمهای گمشده اش


ببرد . . .



تو باشی


او که باید


دست مرا بگیرد و


از میان فضای خیال انگیز ستاره ها


به جایی دور . . .


دور دور . . . ببرد .



جایی


که همه چیزش . . . فرق کند


با این دنیایی که دیگر


همه چیزش


زشت است .



کاش می شد


که آمدنت


طنین رهایی ی من . . . باشد


از این همه بند .



( امیر بابک یحیی پور )



به انتظار لحظه ی انفجار


قدم میزنند


بمب های ساعتی در شهر


و گام ضربه هایشان


چونان طبل آغاز حمله است



آی ظالم


این یورش آنهمه ستم است


که سرانجام


به تو باز می گردد .



( امیر بابک یحیی پور )


من . . .


امیر بابک یحیی پور


خسته ام از سیطره ی ظلمت


ایستاده در قفسی به وسعت عالم


خشکیده در گلویم


عربده ی هزاران عصیان


و فریاد میلیاردها


زخم بر بدنم


بیزارم از این جهان


و همه شمایل های پست پر ادا


مردمان خفته در


نخوت خویش . . .


ـ و دست های بخشنده


هیچگاه پر نمی مانند


هم از آنگونه که آبشار و رودخانه ـ


چیزی از آن من نیست


از آن ما نیست


از آن هیچکس نیست


دریغا


که به قدر کف دستی جا نیست تا


بیارامیم


و زمین های بازی


برج می شوند


کوه ها و دریاها


جنگلها . . .


و حتی . . . قلبها . . .


آسمانی بی سقف


تا بشمارم ستارگان را


در شب


سر زمین هایی که


هنوز مال منند . . . .




( امیر بابک یحیی پور )


کاش . . برف بودم من


می نشستم نرم . . .بر راهت


تا گذاری بر تن سردم . . . قدمهایت


تا نشانی . . یادگاری . . .از تو بردارم . .


کوبش گرمت . . . دلم را گرم می سازد .




( امیر بابک یحیی پور )


 

برای اینکه سرطان مد شده ی تکرار دخل فکر قشنگ رویاگونه مونو نیاره . .


بالهای شاپرکیمون

گمشده تو دست باد

شب رویا زده ی ما

از کدوم طرف میاد ؟

 

بشکن این طلسم خوابو

بزا باورم بشه

بزا تاریکی ی قلبم

با حضورت گم بشه

 

می خوام از شب که می خونم

پر بشم از نفسهات

رنگهای رنگین کمونو حس کنم

تو اون چشات

 

چرا تنهایی و غربت

پر بشه تو دست ما ؟

چرا این دیوارا باشن

همیشه زندون ما ؟

 

مثه شاپرک می مونیم

باله باله می پریم

رقصمون تا اوج ابرا

تا ستاره می پریم . . .

 

زخمه می زنم به چنگ

این دل پر از غمم

می خونم همیشه از تو

با سکوت این لبم . . .


( امیر بابک یحیی پور )


 

تضاد شگرفی ست !

لبریز حرکت و هزار حادثه

تکرار ناشدنی و تقلید ناپذیر

غرقه ی اندوه و انحنا و شکستهای پی در پی

سرشار حسرت و تنهایی و دردناکترین دردها

پر ز آوازها و ترانه های نسروده

باران و باز باران و

باز
باران . . .

ساده ی ساده بی هیچ تکلف

رها و آزاد بی هیچ حصاری و قابی . .

وسیع . . . چون فریاد انسانی

که تویی . . .


( امیر بابک یحیی پور )


 

 
سم ضربه های اسبهای عاشق نگاه من

در غباری از خاک و باد و آفتاب . . .

عروس آبی پوش چشمهای تو را . .
 
می ربایند .


 ( امیر بابک یحیی پور )
 

تو بیابون . . اسید رو که بریزی رو یه گیاه . .

می سوزه . . . قلقل می کنه و از درون و بیرون

سیاه می شه . . . .

اونم گیاه بدبختی که وسط کویر . . تو ظل آفتاب

داغ . . واسه یه قطره آب له له می زنه . . .

ما هم اینطوری بودیم . .

درست مثه اون گیاه . . همیشه در نهایت تشنگی

. . کسی با یه کاسه ی پر به طرفمون اومده و

ما فکر کردیم که می خواد آب بهمون بده . .


اونوقت که دهن باز کردیم . . .

. . . اسید بوده که ریخته تو دهن و

سر و صورتمون . . . . . . . . . . . . . . . .

( امیر بابک یحیی پور )


 

 

روزی که عاشق شدم

نمی دانستم شاعرم

و آن هنگام که شاعر شدم

نمی دانستم که

دیگر به درد زندگی نمی خورم .

( امیر بابک یحیی پور )


 


 

دلم کبابه مامان

می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم کبابه . . .

زندونی شدم تو یه اتاق . . .

تا میام حرف بزنم . . تا میام یه کاری بکنم

تا
میام بگم که منم هستم . . .

میگه : ساکت باش . . .

برو تو اتاقت . . .

تو حرف نزن . . .

خودتو قاطی ی بزرگا نکن . . .

تا میام یه کم خودمو واسه بابام لوس کنم

می زنه تو ذوقم . . .

اشکامو نمی بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دل منو بابام کبابه . . .

بابا همیشه پشتم درمیاد . . .

همش بخاطر من باهاش دعوا می کنه

بابام واسه من قد همه دنیاس . . .

می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبا تارو تختم می شینم و بغض می کنم

بابا سر می رسه و می گه :

با من درد و دل کن

درد تو چشای بابا همیشه موج می زنه . . .

من کوچولوی فسقلی

همه چی رو میفهمم . . حس می کنم . . .

ولی این دلیل نمی شه که یه دختر کوچولوی

۷ ساله نباشم . . . می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همش می خورم به درای بسته . . .

به دلای بسته . . .

دلم کبابه مامان . . . دلم کبابه . . .

حلقه های اشک رو نمی تونم که نذارم تو چشام

بشینن . . .

من می ترسم مامان حرف بزنم

گاهی واقعا می ترسم . . .

می دونم که نمی دونی واسه چی . . .

می دونم ترس از دست دادن سایه ی یه مامان

بعد ۵ سال بی مامانی نمی دونی یعنی چی . . .

می دونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی زنگ مدرسه می خوره

همه خودشونو دم در واسه ماماناشون لوس می کنن

و قربون صدقه های پشت سر همه که می شنون . . .

ولی من چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبا اگه سردم بشه . . اگه گرمم بشه . . .

اگه بترسم . . . کابوس ببینم . .

یا بختک رو پشتم بیفته . . .

فقط بابامو بالا سرم می بینم . . .

دلم آتیش گرفته مامان . . .

دلم آتیش گرفته . . . دارم می ترکم از حرف . . از درد . . . از بی کسی . .

زخم پامو به بابا نشون ندادم

مثه خیلی از زخمهای دیگه

زنگ آخر مدرسه مامان دوستم اومد دنبالش

مامان منم اومده بود

گفت می ریم خونه ی دوستم

خیلی خوشحال بودم

کیف کوله ای چرخدارمو دنبالم می کشیدم

دوستمم بود

بابا همیشه هر جا می رفتیم دستمو

سفت تو دستاش می گرفت که گم نشم

دویدم دنبال مامان گفتم مامان دستمو بگیر

مامان کنار مامان دوستم راه می رفت

گفت : ما داریم حرفای بزرگونه می زنیم خودت بیا . . .

همه حواسم به این بود که ازش عقب نیافتم

کوله چرخدارمم رو زمین می کشوندم

وقتی به پل آهنی ی جوی رسیدم

چرخ کوله م گیر کرد

اومدم درش بیارم . . پام رفت لای شکاف آهنی پل

داد زدم مامان . . . ماماااااااااان . . .

اما اون داشت با دوستش حرفای بزرگونه می زد و . . . می رفت

صدامو نمی شنید . . .

داد می زدم . . . داد می زدم . . .

از وحشت گم شدن . .

از وحشت گم شدن . . .

از وحشت گم شدن . . .

نه از درد استخون پام . . .

نه از درد زخم . . .

فقط . . . از وحشت گم شدن . . .



( امیر بابک یحیی پور )


 

 
هیچ کاخی نمی ماند
 
وقتی هزاران کوخ
 
سر به اعماق کشیده باشند . .
 
و گرمای مطبوع آن چندی نمی پاید
 
وقتی دستهای کودکان ما
 
ترد و شکننده از سرما
 
حرارتی اندک را از دهان کوچکشان
 
می جویند . . . .
 
نه . . . !
 
هیچ کاخی نمی ماند
 
و فرعونکان از هیچ و پوچ اموالشان
 
تنها مرگ را به یغما برده اند
 
و نیستی را
 
و دلهای شکسته را
 
و نفرین را . . .

گمان مبر که باخته ایم
 
عشق از آن ماست
 
و محبتی که حرارتش
 
جاودانمان می کند . . .
 
مرگ می گریزد از ما
 
و ما در عمق زمان
 
خواهیم زیست
 
وقتی که قندیلهای سرما
 
یکایک
 
گور آنان را می پوشاند . . .

 
( امیر بابک یحیی پور )
 
 

اینجا

دریا حسرت است . .

شب، حسرت

باران، حسرت

طنین آواز زنجره ها

بوته های پر خاطره ی تمشک

نارنجستانها

پنجره ی باران خورده،

درختان و جاده های خیس

همه حسرت اند . . .


حسرت بودن تو

تو . . .

که می توانستی باشی و

سرانگشتان ظریفت

به معجزه ی رنگها

رویا بدواند در کالبد بی روح منظره ها

و عشق، شره کند از

جای جای این بوم بی انتها.

 



 ( امیر بابک یحیی پور)

 

 

 
از رنگدانه های رنگین دردهای تو . . .
 
در قفس هایی که
 
تصویر کرده ای در اینهمه بوم . . .
 
در سحر بی آلایش نگاهت
 
لانه می کند . . .
 
ققنوس هزار پاره ی قلبم . . .



از: ( امیر بابک یحیی پور )
 

 
به شاملوی سترگ

نبود تو . . سیاهی ی جهان من است
 
کنار عکست . . روبانی سبز میگذارم
 
 
شعر تو . . تنفس واپسین جوانه های
 
دیار من است . .
 
 
هجرتت از سرزمینی که دوست نمی داشتیش . .
 
نه مرگ تو . . که دریغ بزرگ نبود تلاشی
 
سترگ برای آزادی ست . . .
 
 
"خوشا پر کشیدن . . خوشا رهایی . . خوشا اگر
 
نه رها زیستن . . مردن به رهایی . ."
 
 
تو رفته ای و اکنون زمزمه هایت صدای زنجیر را در
 
گوشهای ناشنوایمان فریاد میزند . . .
 
تویی که قرنها در این قفس تنگ که هیچکس
 
نمی گفت
 
خواندی . . در اوج قحطسالی ی آزادی رفتی . . .
 
 
نبود تو تباهی جهان من است . . .
 
کنار عکس جهان . . .
 
روبانی سیاه می گذارم .

( امیر بابک یحیی پور )
 
 

من ۲ ساله ام

و مادرم . . .

طراحی و چاپ پارچه می خواند

پرده های قلب کوچک من اما

بی طرح مانده است

هنوز دمی از آمدنم بیش

نگذشته است

هنوز ظریف و شکننده و

لبریز هراس بی پناهی

سرگردان آغوشی بی دریغ

هر لحظه از هر نگاه بیگانه ای بر خود می لرزم . . .

- آه که فرشتگان . . هنگام بدرقه از بهشت

نگاه پر اضطرابم را به آغوش مادرم می دوختند -

من ۲ ساله ام

و بسیار کنجکاو و باهوش

تا ۳ بیشتر نمی توانم شمرد

اما . . . لحظه های تنهاییم را خوب می شمارم

وقتی به لبخندی دروغین

مرا در خانه خردسالان ترک می کرد

تا در کتابخانه دانشگاه

تاریخ هنر بخواند

تا نیاز آشکار من به او

بند به پایش نباشد . . .

نگاه من . . آرام آرام

از پشت شیشه

ریشه های عشق را می سوزاند .

می گفت : رهایی از قید من

یعنی به روز زندگی کردن

راست می گفت

و می گفت : رشد من من

از رشد من کودکم واجب تر است

و واجب تر بود . . .

و چنین . . ایثار مادرانه پایمال شد

و من . . کوچک و خرد و ناتوان

۸ ساعت طلایی خودم را در روز

در پادگان خردسالان

زهر می خوردم و انتظار می کشیدم

بازی مرگ می کردم و لحظه می شمردم

هیچ را می آموختم و

فراموش می کردم

چرا که مادرم

گمشده ی هر لحظه ی تصویر ذهن من بود

چرا که من

جز او کس دیگری نداشتم . . .

اکنون از آن زمان سالها گذشته است . . .

او همانطور که می خواست

مدارک بسیاری گرفت

چیزی کشف نکرد . . نشانی از خود به هنر

در تاریخ بر جای نگذاشت . .

- تنها گذر از امتحان و مدرک -

چندی است فراموشی گرفته است

و کمی لکنت زبان

و بسیار به کسی نیاز دارد که

آغوشی بی دریغ باشد

اما من نیستم . . .

زیر چرخ های زمان له شده ام

و او . . .

مادرم

در خانه ی سالمندان

لا به لای حافظه ی از دست رفته اش

لحظه ی آمدن مرا انتظار می کشد . . . .

( امیر بابک یحیی پور )
 

امسال هم

هر چه شیشه های مغازه را پاک می کنند

باز جای حسرت کودکانه ی دستی

بر آن نقش بسته است.



 (امیر بابک یحیی پور) 2/1/91

تنها کمی انسان بودن

کافی ست

تا . . . احاطه شوی از هر سوی

با هزاران

خنجر .



( امیر بابک یحیی پور )

و این سرنوشت من بود . . .

سرنوشت ما٬

که در این سرزمین

هزاران گیوتین

گردن بزند

آرمان من را . . . آرمانمان را

تا هر گاممان به پیش . . .

دو گام به پس باشد .

جایی که زندگی

جریان خویش را

در گورستانها جستجو می کند

هر حرکت٬ گناهی ست نابخشوده

هر سخن از روی اندیشه

جنایتی ست

و عشق . . . مدفن آرزوهاست . . .

پاکی . . گوهری ست گرانبها

که دیگر یافت نمی شود .

و خداوند تنها گمشده ی هر انسانی ست

و راه ما بیراهه است

چرا که تند بادهای فراموشی

و امواج سرکش ترس

نشانه های راه را باژگونه کرده است

در ظلمات در می نوردیم راهی را

که نمی دانیم انتهایش کجاست

و با واپسین گام تا دره ی سقوط

درمیابیم که

ما . . . حرام شده ایم .

( امیر بابک یحیی پور )



 


به معجزه ی تلاش بی وقفه ی خویش

تعبیر می کنم . .

همه خوابهای شیرین تو را . . .

ای همه هستی ی من

رویا بباف . .

من . .

غول چراغ جادوی تو هستم .



( امیر بابک یحیی پور)

ماگناهکاریم

و به دار عدالتمان آویخته اند .

گناهکاریم

چرا که . . . بی گناهیم . .

و به دار آویخته ایم . . .

چرا که وجود ما

خود . . اعتراف گناهان

آنان است .

( امیر بابک یحیی پور )



 

خانمها . . . آقایان


قدرت خرید من

بالاست

ستاره دیشب مرد

نه از سرطان

یا یک تصادف هولناک

تنها از یک عفونت ساده . . .

شنیده
ام در آنسوی شهر کلاسی ست

که آخر هفته تور خنده گذاشته است . . .

و کودکی کنار جوی

با موشهای مرده

بازی می کند . . .

و شب زیر برف

پشت شیشه ی رستورانی شیک

آب تلخ دهان خویش را

می بلعد . . .

در شهر من

دخترکان کبریت فروش

کنار رویاهای سوخته شان

حرام می شوند . . .

و خواب بادبادکهای پسران

به بوس کابوس های شبانه

از هم می درد . . .

یادم باشد

دروغ چیز بدی ست

نزول ٬ فریب ٬ خیانت

دزدی ٬ انباشتن مال

فخر ٬ تحقیر و ظلم و ستم

به آنکه ندارد

یا نمی تواند . . .

چیز بدی ست

چرا که هر روز بر قطر شکمم می افزاید

کلسترول خونم بالا می رود

و یک روز مثل سگ

خواهم مرد .

ای کاش خانه ای بود

که در یک کف دست

جا می شد . .

آنگاه می توانستم

شش دانگش را به نام بزنم . . .

و حلقه هایی تراش خورده از حلبی

که النگوی دستان خالی ی

دخترکان کنم . . .

و کبابی از نان خشک

که عطر اشتها آورش

تا فرسنگها در فضا بپیچد . . .

و همه گرسنگان را سیر کند . . .

آری . . .

قدرت خرید من

بالاست . .

نیمه شب

وقتی که خسته از کار باز می گردم

پیش چشمت باز

دستهای خالی ام را باز می کنم . . .

بوسه ات بر دستان من

خنجری ست

به قلب اینهمه تاریکی . . .



( امیر بابک یحیی پور )

 

عاشق شدن آسونه . . . .

عاشق کردن سخته . . .

تو . . . منو عاشق کردی .



عاشق شدن آسونه . . .

عاشق موندن سخته . . .

من . . . عاشقت می مونم .



( امیر بابک یحیی پور )

دلم برای جنگل

درخت . .

دلم برای آسمان

پرنده . . پرواز . .

دلم برای دریا

رودخانه . . باران

برای تنها . . تنها یک هوا . . نفس

تنگ شده است

در
سرزمین من . . خدایا . .

دیگر هیچ چیز تازه ای نیست

نه ترنم حنجره ی کوچک پرنده ای

نه درخت . . نه آسمان

نه پرواز . .

نه رودخانه و نه باران

همه چیز را . . . به خفقان فرو بسته ی

پیشرفتهای پردود . .

پر صدا و منجمد . . فروختیم . . .



( امیر بابک یحیی پور )

تو یگانه نبودی . . .

پری ی دریاها نبودی . . .

نه ملکه ی ابرها . . .

نه به معصومیت ملائک . . .

تو . . . تاج انار بر سر نداشتی

و شکوفه های بهار نارنج

عطر پیراهن تو نبود . . .

تو
شبها ستاره ها را

به طلسمی

خاموش می کردی . .

و ماه را همیشه زنگار بسته

می خواستی . . .

می پنداشتی که زیبایی

اما . . . زیبایی ی تو همیشه

وقف دیگران بود . . .

تو لذت می بردی

تو می خواستی که دیده شوی . . .

شنیده شوی . .

لمس شوی . . .

و گوش گرگها بسیار تیز بود . . .

خفاشها در تاریکی هم می دیدند . . .

و کفتارها در کمین بودند . . .

نه گرگها می ماندند . .

نه خفاشها . .

و نه آن دیگران . . .

تنها خمار خوردن خون تو بود . . .

در برق چشمهای حریص و درنده ی آنها . .

و تو خود . . .

تشنه ی دریده شدن بودی . . .

بی آنکه ببینی

دستهای عاشق من

تنها می ماندند . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دیگر نمی ترسم

که تو را

از دست بدهم . . .

دیگر برایم هیچ چیز

مهم نیست . . .

من عاشق می مانم

و راه خویش را می روم

تو هر جور که می خواهی باش . . .

خداحافظ . . برای همیشه . . عشق من .



( امیر بابک یحیی پور )

همیشه این تنگه ی هرمز

ـ راه باریکی که دل به اقیانوسهای باز می زنه ـ

یه جورایی منو وسوسه می کنه . . .

وسوسه ی رفتن و انگاری آزادی از این قفسی که

شبیه گربه ای می مونه که آدما رو تو دل خودش

اسیر کرده . . .

رفتن و رسیدن و دیدن دنیا ها و آدما و فکرای جدید . .

من
می دونم . . می دونم و واسم مثه روز روشنه

که یه روز زمان دیگه واسه آدم معنی نداره . .

اونوقت اونایی که زنده اند می تونن تا هر وقت که بخوان

زنده بمونن و تا هر جا که می خوان برن . .

از این سیاره به اون سیاره

از این کهکشون به اون کهکشون و

تا دل سیاه آسمون جا داره پیش برن و

وقت کم نیارن . . .

آخ . . . چقد دلم می خواست می تونستم

تو همه ی سیاره های شگفت انگیزی که

بالا سر و پایین پامونو پر کردن یه چرخی بزنم و

ببینم خدا اونجا هارو واسه چی ساخته . .

کی می دونه ؟ شایدم تو یکی شون همه اون جاهایی رو

که تو رویاهام می دیدم و همه انکارش می کردن رو

پیدا کنم . . .

شایدم تو یکی شون بعضی از اونایی رو

که دوستشون داشتم و فکر می کردم

که واسه همیشه رفتن . . ببینم . .

شایدم . . .



( امیر بابک یحیی پور )